تبلیغات
راه ناتمام
راه ناتمام
ما پیروز خواهیم شد

 صدای نفس هاش از نشمین تا توی اتاق میرسید... چند روزی بود که" آسم" ش اود کرده بود... نگران بودیم... شب تا صبح سرفه میکرد... صدای خس خس سینه ش یه راحتی به گوش میرسید... حسابی ضعیف شده بود...

یه دفعه دیدم داره پرپر میزنه... جلوی چشمام داشت خفه میشد... هیچ کاری نمیشد بکنم... میدیدم داره سفید میشه و نفسش داره قطع میشه... اسپری اکسیژن هم دیگه فایده نداشت...

اون روز تموم شد ... بردیمش دکتر... خوب شد... دوباره لبخند برگشت به لبهاش...

برای چند شب خودم رو جای بچه های جانبازای شیمیایی دیدم... فقط اون چند روز میشد بفهمم چی میکشن... از فکرشون در نمی آمدم... دلم خیلی گرفته بود... واسه مظلومیت کسایی که یه عمر ه خودشون و خانواده شون دخیل درهای اورژانس و بیمارستان های شهرند... تا سلامتی از دست رفته رو برگردونند...

ولی یه عده از مردم مسلمون نما چشم شونو روی همه این سختیها بستن ... و فقط چشم دوختن به حقی که ماهانه تقدیم این بزرگواران میشه... با خودم گفتم چرا بعضیا اینقدر ناسپاسند؟؟؟




طبقه بندی: سیاسی، حکایت عاشقان(سیره شهدا)،
برچسب ها: روز جانباز، جانباز شیمیایی، بنیاد جانباز، جانبازان،
ارسال در تاریخ 28 تیر 89 توسط راه ناتمام
قالب وبلاگ