تبلیغات
راه ناتمام
راه ناتمام
ما پیروز خواهیم شد

 شهید محمد ابراهیم همت

ارتفاعات را تازه پس گرفته بودیم. جاده هنوز دست آنها بود. اون جور که پیدا بود می خواستند دوباره پاتک بزنند.

حاجی اومد بالا. گفت: من می خوام امشب اینجا باشم.

قرار بود دو تا از گردان ها عمل کنند. می گفت از همین جا هدایت می کنم. هرچی گفتم حاجی جون بیا برو پایین، از اون جا هم میشه. می گفت: نه.

***

-حاجی بچه ها می گن مساله ای پیش اومده.

با بی میلی بی سیم رو گرفت : با اکبر مساله رو حل کنید.

-نه ، نمیشه خودتون باید باشین.

بو برده بود نقشه است. فهمیده بود بچه ها برای این که بکشندش پایین، این کلک رو سوار کرده اند.

گفت: من پایین بیا نیستم. امشب همین بالا پیش بچه ها می مونم. هر کاری می خواین بکنین.

بی سیم خاموش شد.


 

 از وقتی این ظرف های تفلون را خریده بودیم، چند بار گفته بود یادت نره ! فقط قاشق چوبی بهش بزنی.

دیگر داشت بهم بر می خورد. با دلخوری گفتم: ابراهیم! تو که اینقدر خسیس نبودی.

برای اینکه سوء تفاهم نشه، زود گفت: نه! آدم باید تا اون جا که می تونه همه چیز رو حفظ کنه.باید طوری زندگی کنه که کوچکترین گناهی نکنه.

 


هیچ وقت ندیدم به کسی بگوید نماز بخوان یا حرم برو یا جبهه برو. برای دین و انقلاب زیاد تبلیغ می کرد؛ اما نه با حرف؛ آن کومله را که توی کردستان اسیر کرده بود به ش نگفته بود توبه کن، عملش باعث توبه ی او شده بود . سر همان قضیه، یکی از همرزم های ابراهیم می گفت:ابراهیم مصداق این فرمایش اهل بیته که فرمودن:

«کونوا دعاه الناس باعمالکم و لا تکونو بالسنتکم»

مردم را با عمل خود (به خیر ) دعوت کنید و نه با زبانتان...




طبقه بندی: حکایت عاشقان(سیره شهدا)،
ارسال در تاریخ 9 خرداد 89 توسط راه ناتمام
قالب وبلاگ